|
با من بمان و هیچگاه از کنارم نرو... تو باشی من نفس میگیرم ، تو باشی من جانی تازه میگیرم... با من باش ، تا آخرین نفس ، تا لحظه ای که جان دارم عزیزم... ای تمام هستی ام تو تمام زندگی منی ، با من بمان و زندگی را از من نگیر! مگر به جز تو چه کسی در این دنیا دارم ؟ تو تنها کسی هستی که دیوانه وار دوستش دارم ، تو تنها کسی هستی که همدم شب و روزم و رفیق لحظه های زندگی ام است ... ای همدم شب و روزم با رفتنت شبهایم را بی مهتاب و روزهایم را مثل شبهایم نکن ! ای رفیق لحظه های زندگی ام ، این لحظه های زیبای با تو بودن را از من نگیر ! همه دلخوشی ام تویی ، بهترین لحظه زندگی ام آن لحظه است که در کنار تو هستم و در آن چشمهای زیبایت نگاه میکنم و آرام با صدای آهسته میگویم که دوستت دارم عزیزم... بمان که با ماندنت در کنارم یک دنیا خوشبختی را به من هدیه میدهی ! ای زیباترین زیبایی ها ، ای مظهر خوبی ها ، ای تو لایق بهترین ها با منی که بدجور دیوانه آن قلب مهربانت هستم بمان و با رفتنت زندگی را به کامم تلخ نکن ! با رفتنت من نیز از این دنیا خواهم رفت ، گفته بودم که این دنیا را بدون تو نمیخواهم! از تمام دار این دنیا تنها تو را دارم و تنها تو را میخواهم ! تویی که قلبم را از عشق و محبت خودت جان دادی ، و به منی که خسته از تنهایی ها بودم نفس دادی! با من بمان ، تا آخرش ! آخرش همان لحظه ای است که می فهمی تنها تو را میخواستم! آخرش همان روزیست که خواهی فهمید چقدر تو را دوست داشته ام ! آخرش همان لحظه ای است که خواهی فهمید از عشقت مرده ام.... آری از عشقت مرده ام.... + نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 18:54 توسط یه دیوانه |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 9:58 توسط یه دیوانه |
![]() + نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 10:40 توسط یه دیوانه |
هیچکی از رفتن من غصه نخورد
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387 8:39 توسط یه دیوانه |
می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه ی خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه ی خویش می برم،تا که در آن نقطه ی دور شستشویش دهم از رنگ گناه شستشویش دهم از لکه ی عشق زین همه خواهش بیجا و تباه می برم تا زتو دورش سازم زتو،ای جلوه ی امید محال می برم زنده بگورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال ناله می لرزد،می رقصد اشک آه،بگذار که بگریزم من از تو،ای چشمه ی جوشان گناه شایدآن به که بپرهیزم من بخدا غنچه ی شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چید شعله ی آه شدم،صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسید عاقبت بند سفرپایم بست می روم،خنده به لب،خونین دل می روم از دل من دست بدار ای امید عبث بی حاصل امشب از آسمان دیده ی تو روی شعرم ستاره می بارد
در زمستان دشت کاغذ ها پنجه هایم جرقه می کارد شعر دیوانه ی تب آلودم شرمگین از شیار خواهش ها پیکرش دوباره می سازد عطش جاودانه آتش ها آری آغاز دوست داشتن است گر چه پایان راه ناپدید است من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست از سیاهی چرا هراسیدن شب پر از قطره های الماس است آنچه از شب بجای می ماند عطر خواب آور گل یاس است آه بگذار گم شوم در تو کس نیابد دگر نشانه من روح سوزان و آه مرطوبت بوزد بر تن ترانه من آه بگذار زین دریچه باز خفته بر بال گرم رویاها همره روزها سفر گیرم بگریزیم ز مرز دنیاها دانی از زندگی چه می خواهم من تو باشم..تو..پای تا سر تو زندگی گر هزار باره بود بار دیگر تو..بار دیگر تو آنچه در من نهفته در یائی است کی توان نهفتنم باشد با تو زین سهمگین طوفان کاش یا رای گفتنم باشد بس که لبریزم از تو می خواهم بروم در میان صحراها سر بسایم به سنگ کوهستان تن بکوبم به موج دریاها آری آغاز دوست داشتن است من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست + نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387 13:36 توسط یه دیوانه |
گفته بودی: که چرا محو تماشای منی ؟ و آن چنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی + نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 16:34 توسط یه دیوانه |
زندگی مجذور آیینه است زندگی گل به توان ابدیت زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما زندگی هندسه ی ساده یکسان نفس ماست زندگی رسم خوشایندی است زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ پرشی دارد به اندازه عشق زندگی چیزی نیست که لبه طاقچه عادت از یاد من وتو برود سهراب سپهری + نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 16:33 توسط یه دیوانه |
من از تو مینویسم کلام تازه ای تو از من مینویسی که پر اوازه ای رسیده وقت رفتن نشسته تو چشام سکوت مبهم تو شکسته تو صدام برای کوچ اخر تو همراه منی برای دل بریدن دلیل رفتنی میمونه کنج سینم هوای انتظار میخونم شعر رفتن تا برگرده بهار تو دریای نگاهت شکسته قایقم تو دنیای بزرگت غریبی عاشقم برای شعر خوب تو میخونم مسافر وقت رفتن خدا حافظ بگو تو کوله بار عشقی سفر تا راه دور که زیر سایه بون تو میمونم سفر تا انتها تو هم با من بیا تو ای همراه من تموم لحظه ها تو تنها عاشقی برای قصه هام بیا با من بمون تو نبض جاده ها که مقصد منتظر برای ما سکوت و میشکنه صدای ما + نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 8:37 توسط یه دیوانه |
رستنی ها کم نبود، من کم بودم، من خشک بودم، پزمرده بودم تا روی زمین خم بودم + نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 9:48 توسط یه دیوانه |
تكيه بر دوست مكن محرم اسرار كسي نيست ما تجـــربه كرديم كســـي يـــار كسي نيـــست اين جا ستاره ها همه خاموشند اين جا ستاره ها همه گريانند اين جا شكوفه هاي گل مريم بي قدرتر ز خار بيابانند + نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 8:52 توسط یه دیوانه |
|
| ||||||